بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
برایت سند تولید می کنند؛ سند تعلق به این دنیا! شناسنامه! بیست و سه سال و یک روز و هفده ساعت است که بسته اند دست و پایم را. فرصت تماشای من... فرصت تماشای ما ... مهر مبارک مهربانان..... هنوز شب قدر اول نشده بود امسال، که مرا و قدر کوچک مرا با هم گلاویز کردی... و باز هم این من بودم که آخرش، نشستم یک گوشه ای که زیاد هم گوشه نبود، بچگانه گریه کردم. بعد یک بسته پفک با لبخند تو آمد، من سرشار شدم! شب قدر اول، تمام گذشته ام در میزان ِ یک جمله ارزیابی می شد: "چه غم و شادی کوچکی داری مریم!" چه حقارتها و رذالتهایی را گذاشتهای در جایگاه غمت! در جایگاه سرشاریات! از خدای رحمان و رحیم، می شود بیشتر خواست... . شب قدر دوم، دنبالهی غم و شادی ام را گرفتی. استاد از غم علی(ع) می گفتند و از سرشاری اش. تو به من گفتی که چقدر جنس غم و شادیام، با جنس غم و شادی علی(ع) فرق می کند! و بعد، در طلوع فجر آن شب (!) مرا به معادلهی جهاد رساندی... . تا نه تنها خودم، بلکه با مجهولهایم جهتدار شویم... . حالا شب قدر سوم است. من ِ سراپا تقصیر، غم و شادیام را، کوچک دیده ام... . دیده ام آن روز که بههم ریخته بودم و آن روز که دلم آرام بود؛ خودم را؛ انداز ورانداز کرده ام! کوچک بود! قدر ِ کوچک! حالا خودت، غم و شادیما را بزرگ و با عزت کن! جنسش را جنس غم و شادی امام قرار بده! حالا در شب قدر سوم؛ از تو میخواهم برای غم و شادیهای جدیدمان، جا باز کنی در دلمان... . ما جا نداریم! و قدرت و عزمی عنایت کن که ما ضعیفیم و عازم شدن، کار ما نیست؛ مگر تو دستگیری کنی... من عشق را با تو تجربه کردم تو خستگی تکرار را شکستی تو رفتن حتی در بنبستها را نشان دادی، در پشت درهای بسته، فریاد هم، توجیه ماندن است... امروز کلاس نوجوانان منتظر استادشان بودند و شورَش را درآورده بودند از سر و صدا و سر به هوایی. هنوز کوچکتر از آنند که وقتی توی یک اتاق هستند، اتاق را در خانه، خانه را در کوچه، کوچه را در خیابان، خیابان را در شهر،،، درک کنند! برای خودشان تنبک(!) می زدند!!! خواستم بگویم "حواستان باشد"، جدی نگرفتند. من هم سعی کردم جدی بگویم: شوخی که ندارم! یک ذره ساکت شدند... حالا خدا عالم است که چقدر رنجیدند از دستم، یا چقدر در آینده میفهمند. (؟) محبوب کوچک من، آنروز، آمد پشت سرم. خودش را انداخت روی شانه هایم و چشم هایم را گرفت... من دیگر ندیدم! معشوق کوچک من ماند، پرسید: اگر گفتی من کی ام؟! من گفتم: تویی گفت: نه! گفتم: تویی که فلانی! گفت: نه.. نه.. گفتم: تو که فلانِ فلانی و شهرهی شهری به فلان... باز هم به شوخی گرفت و خواست بیشتر از او بگویم؛ خواست بیشتر؛ فقط او را بگویم... وقتی به خودم آمدم، دیدم مدت هاست هیچ ندیده ام. مدت ها کور بوده ام. و محبوبهی کوچک رفته که برگردد! معشوق کوچک من! ای محبوب بازیگوش! بیا خلاصه کنیم! به اندازه و با اندازه باشیم... شوخی که نیست، شوخی که ندارند! - خوشا به حال آنانکه چشم هایشان توی دلشان است! - و ... خودخواهانه و عجولانه نیست... . همیشه باران، یک حرمت خاص داشته. این روزها باران زیاد می آید... جر جر جر ... نه پشت خانه ی هاجر ، درست روی سر رفیق هاجر! در حالی که خانه ی هاجر اینا هم هیچ کس نیست... متروکه شده... رگبار؛ رگباری که از همه طرف می زند و خیس خیست می کند... به خودت می آیی می بینی پاک از دست رفته ای و دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن نداری... از همان باران ها که به پناه فکر هم نمی کنی... با خود ِ آسمان راحت تری! از آن خیس شدن های ناگزیر... از آن بلاها که؛ سختی ِ سختی تلخش؛ در نهایت قند توی دلت آب می کنند. از آن خیس شدن هایی که در اصل، جان خودت می خاریده برای خیس شدن. این روزها باران خیلی زیاد می آید؛ ما پاک باخته ایم و هنوز، نفس می کشیم... و با اینکه با هزاران امید؛ رجوع هایمان، به بازگشت ِ یک مقصر ِ واخورده ختم می شود، اما... گفته اند تو تو که اینطوری گفته اند: مولای یا مولای؛ انت المعافی و انا مبتلا، و هل یرحم المبتلا، الا المعافی؛ گفته اند تو وقتی مبتلا نمی کنی یک برنامه ای داری. وقتی هم مبتلا می کنی؛ یک برنامه ای. آخرش، قبل از اینکه ما کوبیده تر از همیشه به لانه ی سرد بی سرو سامانی هایمان بر گردیم؛ گفته اند: تو حتما یک برنامه ی خاصی برای مبتلا ها داری. «که امید است؛ بتوانند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... » - یعنی واقعا می شود خدا؟! - مثل حضرت آدم(ع) که احساس کردی از پسش بر بیآید، که مبتلایش کردی. (؟) شاید! من که نمی دانستم و حالا که کلا مختلم! نیستِ نیستتر از همیشه ام... فقط این روزها انقدر هوا ابری است و انقدر این ابر سنگین است؛ که اگر آدم بگوید"دلش گرفته" انگار که خودش، تو، دیگران، هستی را؛ کوچک کرده باشد! شکرت به خاطر این رگبار بی وقفه، که با تمامیت "بلا" بودنش؛ برای این تن تب کرده ی سوخته، بوی زندگی می دهد! نیمه شب ِ حرم! به همراه چند تا از آدم های خوب روی زمین. و موضوع؛ همان موضوع ِ "برخاستن از وسط" است. و دیگر هیچ... . میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست تو خود حجاب خودتی فلانی از میان برخیز! (تازه کاش حجاب خودت. که حجاب دیگران هم؛بعضاً!!) **به امید روزی که همه متوکل واقعی باشیم** و اون وسط نپلکیم! تو هیچ وقت سرک نمی کشی توی خط هایم، توی فکرهایم، توی لحظه هایم. دستم انگار برای تو رو شده است. بر عکس تو من چقدر حریصم که مدام دنبال خودم بگردم توی همه ی خط هایت، توی همه ی فکرهایت، توی همه ی لحظه هایت. یادش می شود، دلم مدام یادش می شود که دیگر کاری به کار تو ندارم..... دیرنوشت: رمضان مبارک. امشب از اون شبهاست که من تلخم. به خودم میگم پاشو خودتو جمع کن. خجالت بکش. هر چی هست و نیست رو جمع کن و دو دستی بسپر به خدا. میگم نمیخوای یه تکونی به خودت بدی و از تو طرح این و اون درآی؟ یه چیزی منو میترسونه. خوب که فکر میکنم میبینم اون چیز هیچی نیست جز ضعف خودم. حرسم میگیره از خودم. از بیارادگیهام. از اینکه میفهمم و ساده به فهمم پشت میکنم. از اینکه من روم رو برمیگردونم و اون وقت باید چیزهایی رو که خودم خوب خوب میفهمم بقیه بهم گوشزد کنن. دلم میخواست ارادمو عین یه پرچم علم کنم و رها از خوشآمد و نیامد همهی آدمها واسه همه عالم و آدم رای خوب و بد صادر کنم. امشب از اون شبهاست که عجیب دلم میخواد باشم! میخوام من گردوننده باشم. میخوام پشت پا بزنم به هر چی زمین و زمینیه... چراغ به دست واستم جلوی دل سرگردونم و هی کنم اسب سرکش روحم رو. بعد آهسته آهسته سر به زیر و نجیب جدا از دودلی و خستگی بگم: برو که رفتیم! آخ که چقدر دلم تنگ شده واسه شعار دادن! واسه باور داشتن به یه سری فکر قشنگ و ول دادنشون تو دل آدمهای دیگه – اونهایی که تو طرح منن! چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه یکی بیاد بگه فلانی خستهام! منم شروع کنم واسش از امید و تقدیر و آینده و خوبی و خوب بودن بگم. های . . . های . . های!. .! .. . !. . .! . امشب از اون شبهاست که من دیوونهام. تو دنیای دیوونهها حتی دیوونگی هم تعریفی نداره چه رسد به... چقدر دلم تنگ شده واسه یه سقوط ایدوئولوژیک واسه یه ناامیدی فلسفی واسه این در و اون در زدن برای پیدا کردن جواب یه سوال که مثه کنه بچسبه به یه کنج تاریک ذهنمو ملتهبش کنه. چقدر دلم تنگ شده واسه تماشا! تماشای آدمهای دوروبرم. واسه اینکه نقدشون کنم و دم به دم نگم وجود همهی اینها از قبل توجیه شده. داره کم کم حرسم میگیره از قبول کردن همهی آدمها اونجوری که هستن. دلم میخواد بگم این باید اینجوری باشه اون اونجوری، فلانی اینو باید میگفت اونو نباید. اینجا چرا یه دفعه بهشت شده؟ چرا آدمها عصبیام نمیکنن؟ چرا من چرا من از اینکه توی یه بهشت زمینی به سر میبرم میترسم؟ چرا باور کردم آدمهای خوب باید تو رنج و آزردگی دست و پا بزنن؟ چرا وقتی زیادی بهم خوش میگذره به خودم شک میکنم؟ دنیای من شده یه منو یه منو؟ من؟بافندگی از نوع کرم ابریشم! دور خودم خودم خودم! پیله تنیدن دست و پا زدن تو یه سری افکار ضد و نقیضی که دائم و مدام منو نقض میکنن و مهر خوبی و بیگناهی به همه چیز و همه کس میزنن. این تنها جایی که آرزو میکنم ای کاش کمی عاقل تر بودم ! احساس گناه نمیکنم. این بده یا خوبه؟ خستهام! خسته!
برای پاییز دلم دعا کنین.
آخه قالب قبلی توش اسم نویسنده نبود!
حتی به همه ی آنها که دیگر دلیلی برای پاسخ دادن به مینا نمیبینند!
بعدا نوشت: (مژدگانی فراموش نشود) مریم در راه است!
| Design By : Night Skin |


