تبليغاتX
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند




















بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

از لحظه ای که متولد می شوی دست و پایت را به این دنیا می بندند،

برایت سند تولید می کنند؛

سند تعلق به این دنیا!

شناسنامه!



بیست و سه سال و یک روز و هفده ساعت است که بسته اند دست و پایم را.

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط مینا | |

فرصت تماشای یک شهاب قدر یک پلک زدن است

فرصت تماشای من...

فرصت تماشای ما ...

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط مینا | |

مهر مبارک مهربانان.....
برای پاییز دلم دعا کنین.

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مینا | |

هنوز شب قدر اول نشده بود امسال، که مرا و قدر کوچک مرا با هم گلاویز کردی... و باز هم این من بودم که آخرش، نشستم یک گوشه ای که زیاد هم گوشه نبود، بچگانه گریه کردم. بعد یک بسته پفک با لبخند تو آمد، من سرشار شدم!

 

شب قدر اول، تمام گذشته ام در میزان ِ یک جمله ارزیابی می شد:

"چه غم و شادی کوچکی داری مریم!"

چه حقارت­ها و رذالت­هایی را گذاشته­ای در جایگاه غمت! در جایگاه سرشاری­ات!

از خدای رحمان و رحیم، می شود بیشتر خواست... .

 

شب قدر دوم، دنباله­ی غم و شادی ام را گرفتی.

استاد از غم علی(ع) می گفتند و از سرشاری اش.

تو به من گفتی که چقدر جنس غم و شادی­ام، با جنس غم و شادی علی(ع) فرق می کند!

 

و بعد، در طلوع فجر آن شب (!) مرا به معادله­ی جهاد رساندی... . تا نه تنها خودم، بلکه با مجهول­هایم جهت­دار شویم... .

 

حالا شب قدر سوم است.

من ِ سراپا تقصیر، غم و شادی­ام را،

کوچک

دیده ام... .

 

دیده ام آن روز که به­هم ریخته بودم و آن روز که دلم آرام بود؛ خودم را؛ انداز ورانداز کرده ام!

کوچک بود! قدر ِ کوچک!

 

حالا خودت،

غم و شادی­ما را بزرگ و با عزت کن!

جنسش را جنس غم و شادی امام قرار بده!

حالا در شب قدر سوم؛

از تو می­خواهم برای غم و شادی­های جدیدمان، جا باز کنی در دلمان... .

ما جا نداریم!

و قدرت و عزمی عنایت کن که ما

ضعیفیم و عازم شدن،

کار ما نیست؛

مگر تو دست­گیری کنی...

من عشق را با تو تجربه کردم

تو خستگی تکرار را شکستی

تو رفتن حتی در بن­بست­ها را نشان دادی،

در پشت درهای بسته،

فریاد هم، توجیه ماندن است...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط مریم| |

امروز کلاس نوجوانان منتظر استادشان بودند و شورَش را درآورده بودند از سر و صدا و سر به هوایی. هنوز کوچک­تر از آنند که وقتی توی یک اتاق هستند، اتاق را در خانه، خانه را در کوچه، کوچه را در خیابان، خیابان را در شهر،،، درک کنند! برای خودشان تنبک(!) می زدند!!!

خواستم بگویم "حواستان باشد"،

جدی نگرفتند.

من هم سعی کردم جدی بگویم: شوخی که ندارم!

یک ذره ساکت شدند...

حالا خدا عالم است که چقدر رنجیدند از دستم، یا چقدر در آینده می­فهمند. (؟)

 

محبوب کوچک من، آنروز،

آمد پشت سرم.

خودش را انداخت روی شانه هایم

و چشم هایم را گرفت...

من دیگر ندیدم!

 

معشوق کوچک من ماند،

پرسید: اگر گفتی من کی ام؟!

من گفتم: تویی

گفت: نه!

گفتم: تویی که فلانی!

گفت: نه.. نه..

گفتم: تو که فلانِ فلانی و شهره­ی شهری به فلان...

باز هم به شوخی گرفت و خواست بیشتر از او بگویم؛

خواست بیشتر؛ فقط او را بگویم...

 

وقتی به خودم آمدم، دیدم

مدت هاست هیچ ندیده ام.

مدت ها کور بوده ام.

و محبوبه­ی کوچک رفته که برگردد!

 

معشوق کوچک من!

ای محبوب بازیگوش!

بیا خلاصه کنیم!

به اندازه و با اندازه باشیم...

 

شوخی که نیست، شوخی که ندارند!

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط مریم| |

- خوشا به حال آنانکه چشم هایشان توی دلشان است!

- و ... خودخواهانه و عجولانه نیست... .

 

همیشه باران،

یک حرمت خاص داشته.

این روزها باران زیاد می آید...

جر جر جر ... نه پشت خانه ی هاجر ، درست روی سر رفیق هاجر!

در حالی که خانه ی هاجر اینا هم هیچ کس نیست... متروکه شده...

رگبار؛

رگباری که از همه طرف می زند و خیس خیست می کند...

به خودت می آیی می بینی پاک از دست رفته ای و دیگر  هیچ چیزی برای از دست دادن نداری...

از همان باران ها که به پناه فکر هم نمی کنی...

با خود ِ آسمان راحت تری!

از آن خیس شدن های ناگزیر...

از آن بلاها که؛

سختی ِ سختی تلخش؛

در نهایت قند توی دلت آب می کنند.

از آن خیس شدن هایی که در اصل، جان خودت می خاریده برای خیس شدن.

این روزها باران خیلی زیاد می آید؛

 

ما پاک باخته ایم و هنوز،

نفس می کشیم...

و با اینکه با هزاران امید؛ رجوع هایمان،

به بازگشت ِ یک مقصر ِ واخورده ختم می شود، اما...

 

گفته اند تو

تو که اینطوری گفته اند:

مولای یا مولای؛ انت المعافی و انا مبتلا، و هل یرحم المبتلا، الا المعافی؛

گفته اند تو وقتی مبتلا نمی کنی یک برنامه ای داری.

وقتی هم مبتلا می کنی؛ یک برنامه ای.

آخرش، قبل از اینکه ما کوبیده تر از همیشه به لانه ی سرد بی سرو سامانی هایمان بر گردیم؛

گفته اند: تو حتما یک برنامه ی خاصی برای مبتلا ها داری.

«که امید است؛ بتوانند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... »

- یعنی واقعا می شود خدا؟!

- مثل حضرت آدم(ع) که احساس کردی از پسش بر بیآید،

که مبتلایش کردی. (؟)

 

شاید!

من که نمی دانستم و حالا که کلا مختلم! نیستِ نیست­تر از همیشه ام...

فقط این روزها

انقدر هوا ابری است و انقدر این ابر سنگین است؛

که اگر آدم بگوید"دلش گرفته"

انگار که خودش، تو، دیگران، هستی را؛ کوچک کرده باشد!

 

شکرت به خاطر این رگبار بی وقفه،

که با تمامیت "بلا" بودنش؛

برای این تن تب کرده ی سوخته،

بوی زندگی می دهد!

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط مریم| |

تعجب نکنین! ما باز لباش جدید پوشیدیم. اینباز به خاطر برگشتن مریم. هرچند ممکنه طبق سلیقه مریم نباشه.
آخه قالب قبلی توش اسم نویسنده نبود!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط مینا | |

 

نیمه شب ِ حرم!

به همراه چند تا از آدم های خوب روی زمین.

و موضوع؛

همان موضوع ِ "برخاستن از وسط" است.

و دیگر هیچ... .

 

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودتی فلانی از میان برخیز!

(تازه کاش حجاب خودت. که حجاب دیگران هم؛بعضاً!!)

 

**به امید روزی که همه

 متوکل واقعی باشیم**

و اون وسط نپلکیم!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط مریم| |

تو هیچ وقت سرک نمی کشی توی خط هایم، توی فکرهایم، توی لحظه هایم. دستم انگار برای تو رو شده است. بر عکس تو من چقدر حریصم که مدام دنبال خودم بگردم توی همه ی خط هایت، توی همه ی فکرهایت، توی همه ی لحظه هایت. یادش می شود، دلم مدام یادش می شود که دیگر کاری به کار تو ندارم.....

 دیرنوشت: رمضان مبارک.
حتی به همه ی آنها که دیگر دلیلی برای پاسخ دادن به مینا نمیبینند!
بعدا نوشت: (مژدگانی فراموش نشود) مریم در راه است!

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط مینا | |

امشب از اون شب­هاست که من تلخم. به خودم می­گم پاشو خودتو جمع کن. خجالت بکش. هر چی هست و نیست رو جمع کن و دو دستی بسپر به خدا. میگم نمی­خوای یه تکونی به خودت بدی و از تو طرح این و اون درآی؟ یه چیزی منو می­ترسونه. خوب که فکر می­کنم می­بینم اون چیز هیچی نیست جز ضعف خودم. حرسم می­گیره از خودم. از بی­ارادگی­هام. از اینکه می­فهمم و ساده به فهمم پشت می­کنم. از اینکه من روم رو برمی­گردونم و اون وقت باید چیزهایی رو که خودم خوب خوب می­فهمم بقیه بهم گوشزد کنن. دلم می­خواست ارادمو عین یه پرچم علم کنم و رها از خوش­آمد و نیامد همه­ی آدم­ها واسه همه عالم و آدم رای خوب و بد صادر کنم. امشب از اون شب­هاست که عجیب دلم می­خواد باشم! می­خوام من گردوننده باشم. می­خوام پشت پا بزنم به هر چی زمین و زمینیه... چراغ به دست واستم جلوی دل سرگردونم و هی کنم اسب سرکش روحم رو. بعد آهسته آهسته سر به زیر و نجیب جدا از دودلی و خستگی بگم: برو که رفتیم! آخ که چقدر دلم تنگ شده واسه شعار دادن! واسه باور داشتن به یه سری فکر قشنگ و ول دادنشون تو دل آدم­های دیگه – اون­هایی که تو طرح منن! چقدر دلم تنگ شده واسه اینکه یکی بیاد بگه فلانی خسته­ام! منم شروع کنم واسش از امید و تقدیر و آینده و خوبی و خوب بودن بگم. های    . .   .  های   . . های!. .! .. . !. . .! . امشب از اون شب­هاست که من دیوونه­ام. تو دنیای دیوونه­ها حتی دیوونگی هم تعریفی نداره چه رسد به...

چقدر دلم تنگ شده واسه یه سقوط ایدوئولوژیک واسه یه ناامیدی فلسفی واسه این در و اون در زدن برای پیدا کردن جواب یه سوال که مثه کنه بچسبه به یه کنج تاریک ذهنمو ملتهبش کنه. چقدر دلم تنگ شده واسه تماشا! تماشای آدم­های دوروبرم. واسه اینکه نقدشون کنم و دم به دم نگم وجود همه­ی این­ها از قبل توجیه شده. داره کم کم حرسم می­گیره از قبول کردن همه­ی آدم­ها اونجوری که هستن. دلم می­خواد بگم این باید اینجوری باشه اون اونجوری، فلانی اینو باید می­گفت اونو نباید. اینجا چرا یه دفعه بهشت شده؟ چرا آدمها عصبی­ام نمی­کنن؟ چرا من چرا من از اینکه توی یه بهشت زمینی به سر می­برم می­ترسم؟ چرا باور کردم آدمهای خوب باید تو رنج و آزردگی دست و پا بزنن؟ چرا وقتی زیادی بهم خوش می­گذره به خودم شک می­کنم؟ دنیای من شده یه منو یه منو؟ من؟بافندگی از نوع کرم ابریشم! دور خودم خودم خودم! پیله تنیدن دست و پا زدن تو یه سری افکار ضد و نقیضی که دائم و مدام منو نقض می­کنن و مهر خوبی و بی­گناهی به همه چیز و همه کس می­زنن. این تنها جایی که آرزو می­کنم ای کاش کمی عاقل تر بودم ! احساس گناه نمی­کنم. این بده یا خوبه؟

خسته­ام!

                        خسته­!

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مینا | |


Design By : Night Skin